بسم الله الرحمن الرحیم
المیزان:
روش کار تفسیری علامه: مشخصات کلی سوره مکی و مدنی بودنش و تعداد آیات آن، بیان کلی آیات، بیان تفسیر آیه ای، در حین آن لغت شناسی، در پایان نکات تفسیری و فلسفی و اخلاقی و... سوره را بیان میکنند.
نکات برداشتی:
- از ملاحم قرآن کریم: مضمون الآیة إخبارا بتحقق أمر لم یتحقق بعد، و إذا کان المخبر به هو النصر و الفتح و ذلک مما تقر به عین النبی ص فهو وعد جمیل و بشرى له ص و یکون من ملاحم القرآن الکریم.
- و لیس المراد بالنصر و الفتح جنسهما حتى یصدقا على جمیع المواقف التی أید الله فیها نبیه ص على أعدائه و أظهر دینه على دینهم کما فی حروبه و مغازیه و إیمان الأنصار و أهل الیمن کما قبل إذ لا یلائمه قوله بعد: «وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً». و لیس المراد بذلک أیضا صلح الحدیبیة الذی سماه الله تعالى فتحا إذ قال «إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً»: الفتح: 1 لعدم انطباق الآیة الثانیة بمضمونها علیه. و أوضح ما یقبل الانطباق علیه النصر و الفتح المذکوران فی الآیة هو فتح مکة الذی هو أم فتوحاته «ص» فی زمن حیاته و النصر الباهر الذی انهدم به بنیان الشرک فی جزیرة العرب.
- قال الراغب: الفوج الجماعة المارة المسرعة، و جمعه أفواج. انتهى.
- فمعنى دخول الناس فی دین الله أفواجا دخولهم فیه جماعة بعد جماعة،
- و المراد بدین الله الإسلام قال تعالى: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»: آل عمران: 19.
- قوله تعالى: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً» لما کان هذا النصر و الفتح إذلالا منه تعالى للشرک و إعزازا للتوحید و بعبارة أخرى إبطالا للباطل و إحقاقا للحق ناسب من الجهة الأولى تنزیهه تعالى و تسبیحه، و ناسب من الجهة الثانیة- التی هی نعمة- الثناء علیه تعالى و حمده فلذلک أمره «ص» بقوله: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ».
- و هاهنا وجه آخر یوجه به الأمر بالتسبیح و التحمید و الاستغفار جمیعا و هو أن للرب تعالى على عبده أن یذکره بصفات کماله و یذکر نفسه بما له من النقص و الحاجة و لما کان فی هذا الفتح فراغه «ص» من جل ما کان علیه من السعی فی إماطة الباطل و قطع دابر الفساد أمر أن یذکره عند ذلک بجلاله و هو التسبیح و جماله و هو التحمید و أن یذکره بنقص نفسه و حاجته إلى ربه و هو طلب المغفرة
- و معناه فیه «ص»- و هو مغفور- سؤال إدامة المغفرة فإن الحاجة إلى المغفرة بقاء کالحاجة إلیها حدوثا فافهم ذلک، و بذلک یتم شکره لربه تعالى... .
- و قوله: «إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً» تعلیل للأمر بالاستغفار لا یخلو من تشویق و تأکید.
پرتوی از قرآن:
ابتدا ایشان ترجمه آیات را ارائه می دهند بعد به بیان تفسیر آیات و بیان نکات نحوی و لغوی و بعضا ارتباط آیات با هم دیگر می پردازند.
نکات برداشتی:
- إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ: اذا ...، ظرف شرط و خبر از آینده محقق است و دلالت بر وقوع حتمى و رسیدن نصر و فتح در زمان و شرائط خاص دارد. آن چنان که هر حادثه و پدیده اجتماعى یا طبیعى پس از فراهم شدن اسباب و علل و شرائط مربوط بآن و در زمان خاص خود رخ مینماید. و چون اسباب و شرائط این نصر با فرمان و هدایت خداوند بود به اسم جامع او اضافه شده: «نصر اللَّه» زیرا اصل رسالت و چگونگى ابلاغ آن و هدایت مردم و تربیت مردان مؤمن و مجاهد و تمرکز مسلمانان در مدینه، همه با هدایت وحى بود. تا پس از آن کوششها و شکستها و پیروزیها در سال هشتم مکه فتح شد.
- وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً: قید فعل رأیت، دلالت بر تحقق عینى وعده خداوند دارد که رسول خدا (ص) در انتظار آن بود.
- یدخلون ... جمله حالیه براى الناس است. اگر رأیت بمعناى «علمت» باشد، یدخلون، مفعول دوم آنست.
- فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً: فسبح ... جواب اذا جاء، است. بحمد ربک، حال براى ضمیر فسبح یا خود بمعناى حال میباشد: «فسبح متلبسا، مستشعرا، بحمد ربک، یا- حامدا»- مانند «اخرج بسلاحک متسلحا»: تسبیح نما در حالى که خود مستشعر یا متلبس یا در حال حمد پروردگارت باشى. یعنى در حال شعور به نعمت و جمال و سپاس پروردگارت او را تسبیح نما.
- این امر به تسبیح و استغفار که در پىآمدن نصر و فتح آمده، چون غیر از تسبیح و حمد همیشگى آن حضرت بوده که در آیات دیگر به آن امر شده، اشعار و اشاره به انجام رسالت و پایان زندگى آن حضرت دارد.
- افواجا، حال براى ضمیر یدخلون است و اشعار دارد بچگونگى اسلام آن مردم پیش از آمدن نصر و فتح، که پنهانى و پراکنده بود. و پس از آن، گروه گروه و آشکارا به اسلام گرائیدند و به حاکمیت توحید و احکام آن گردن نهادند. و از حاکمیت بتها و تقالید و اندیشههاى جاهلیت آزاد شدند و زمینه براى تفکر آزاد فراهم شد، تا شاید با گذشت زمان قلوب یک یک آنان را پرتو ایمان فراگیرد.
- از مجموع آیات و اشارات این سوره چنین برمىآید که سراسر حیات رسول خدا «ص» و مراحل آن مورد نظر خاص خداوند بوده و در هر مرحله وظیفهاى داشته که با انجام آن و قیام برسالت و هدایت، زندگیش پایان یافته. مراحل زندگى روحى آن حضرت، پس از چهل سالگى به سه دوره تنظیم یافته و مشخص شده: نخست دوره انعزال و تفکر و تقرب و آمادگى براى تجلى وحى. دوم دوره قیام برسالت و هدایت خلق. سوم تسبیح و استغفار و آمادگى براى بازگشت بسوى پروردگار.
- هر انسان عالیقدر و بلند اندیشى که خود را از حکم غرائز و شهوات حیوانى برتر داند و در برابر خالق و خلق احساس بمسؤولیت داشته باشد و از روش آن رسول گرامى پیروى نماید، باید مراحل زندگى خود را بهمان ترتیب تنظیم نماید: نخست خرد خود را براى دریافت مبادى و غایات زندگى و مسئولیتهایى که بعهده دارد بکار برد. همین که این اصول را دریافت، در حد تشخیص و توان و محیط مسئولیت خود در انجام رسالتى که دارد قیام نماید تا راه خیرى را براى خلق باز نماید و مردمى را به آنچه باید و نباید آشنا کند و ذهنهایى را روشن گرداند و ستمگرى را از ستم بازدارد و بندى از بندگان بگشاید. بعد از انجام اینگونه فرائض عمومى است که دوره برکنارى و تقاعدش میرسد و باید یکسر روى بخدا آرد و به تسبیح و استغفار پردازد و چشم امید به محصول کوشش و کارش داشته، و در انتظار دعوت پروردگارش باشد. با این تنظیم و ترتیب هر انسانى میتواند از سرمایه عمرش بهره بردارد و رسالتى را انجام دهد. انسان براى همین به دنیا مىآید و از آن رخت برمىبندد.
نظرات شما: نظر
بسم الله الرحمن الرحیم
نکات نحوی و اعرابی:
- مفعول جاء محذوف و التقدیر إذا جاءک نصر الله
- جواب إذا محذوف و التقدیر إذا جاء نصر الله حضر أجلک و قیل جوابه الفاء فی قوله فسبح
- أفواجا منصوب على الحال.
نکات تفسیری:
- «إِذا جاءَ»... هذه بشارة من الله سبحانه لنبیه ص بالنصر و الفتح قبل وقوع الأمر
- «وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً» أی جماعة بعد جماعة و زمرة بعد زمرة و المراد بالدین الإسلام و التزام أحکامه و اعتقاد صحته و توطین النفس على العمل به
- کما قال سبحانه فِی دِینِ الْمَلِکِ أی فی طاعته «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ» هذا أمر من الله سبحانه بأن ینزه عمالا یلیق به من صفات النقص و أن یستغفره و وجه وجوب ذلک بالنصر و الفتح أن النعمة تقتضی القیام بحقها و هو شکر المنعم و تعظیمه و الائتمار بأوامره و الانتهاء عن معاصیه
- إن لم یکن ثم ذنب فإن الاستغفار قد یکون عند ذکر المعصیة بما ینافی الإصرار و قد یکون على وجه التسبیح و الانقطاع إلى الله عز و جل
- «إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً» یقبل توبة من بقی کما قبل توبة من مضى
نظرات شما: نظر
بسمه تعالی
علیزاده
جمع بندی تطهیر از آثار خسارت تا پایان:
· بدون اصل حرکت کردنو در حرکت، اصول را رها کردن، این هر دو، عامل خسارت و سوختن انسان هستند.
· در انتخاب مکتب، در انتخاب هدف هم اصولى هست، معیارهایى هست. اگر بدون این اصول شروع کنى، صدمه مىبینى. حیرتها و درگیرىها و فشارها خواهى داشت. گرفتار برخوردهاى عاطفى خواهى شد. خوشایندهاى آدمها، عملها و حرفها، هر لحظه تو را به جایى مىکشاند.
· صداقتها و مکتبها بر اساس هدفهایى که طرح مىکنند و هدفها بر اساس نیاز و ساخت انسان نقد مىخورند و همانطور که گذشت، با قدر و جایگاه و آرمان نهایى انسان سنجیده مىشوند.
· قرب و بعد انسان، در گرو شکر و کفر اوست، نه در گرو موقعیتها و نعمتها و امکانات.
· شکر و کفر توست که نصر و یا رنج تو را باعث مىشود. با شکر امکانات و وسعت تو زیاد مىشود، که: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَازیدَنَّکُمْ».
· با کفر انسان به رنج مىرسد، که: «لَئِنْ کَفَرْتُمْ انَّ عَذابى لَشَدیدٌ»و این یک جریان تدریجى است که ادامه مىیابد تا به فرو رفتن و غرق شدن انسان بینجامد. «سَیَصْلى ناراً ...»
· اگر از این اصول چشم پوشیدم، کافر هستم. و با این کفر، به ضعف، به محرومیت مبتلا مىشوم و به رنج مىرسم و عذاب مىبینم.
· مگر نه اینکه یقین نتیجهى کار و مزد حرکت و میوهى عمل ماست؟ پس در این جریان هم باید حتى با احتمالات حرکت کرد و از احتمالها چشم نپوشید تا به یقینها رسید، که: «اخُوکَ دینُک فاحتَطْ لدینک».
· کفر و چشم پوشى، منابع شناخت و آگاهى انسان را مىپوشانند. قلب و سمع و ابصار او را مىگیرند.
· هنگامى که تو با اینها کار نکردى، حکمت تقاضا دارد که از تو پس بگیرند؛ همانطور که اگر به کارشان گرفتى، رحمت تقاضا دارد که زیادتر بدهند، که رشد و خسر و یا قرب و بعد انسان در گرو شکر و کفر اوست.
· مربى در تربیت اسلامى نقش هدایت دارد و نقش ذکر دارد. و اگر ایمان آوردى و آمدى، نقش نصرت دارد. و اگر هجرت کردى و بریدى نقش ولایت و یکدست شدن دارد، که مؤمنین اولیاى یکدیگرند و مىتوانند حتى بدون اجازه از یکدیگر بردارند.
· انسانى که مىیابد و به اصول مىرسد، او همراه دو عامل شکر و کفر است. اگر چشم پوشى کرد، به محرومیت و در نتیجه به «ضعف» و تنگى و در نتیجه به «عذاب» و رنج مىرسد؛ چون رنج انسان از بىظرفیتى او ریشه مىگیرد، نه از محرومیت و نداریش. این علامت روشنى است براى کسانى که مىخواهند خودشان را نقد بزنند و از وضع خود با خبر باشند،
· این دو خط است که هر کدام به تدریج شکل مىگیرند و بار مىدهند. خط شکر همچون رویش سبز گیاه به جوانهها و استغلاظ و استقلال مىرسد و خط کفران به محرومیت از منابع شعور و آگاهى و در نتیجه به ضیق و تنگى و در نتیجه عذاب و رنج.
· محرومیت : آنجا که منابع آگاهى تو را گرفتند، این طبیعى است که وسوسه و سپس شک و سپس بىتفاوتى در تو شکل بگیرد. «سَواءٌ عَلَیْهِمْ ءَانْذَرْتَهُمْ امْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایُؤْمِنُونَ».
· ضعف و ضیق : با این محرومیت، ضعف و تنگى در تو ریشه مىدواند. این فشار و سختى در شروع کار است که انسان از حیرت برخوردار است و از ضعف، اما آنجا که در کفر فرو رفت، سینهاش با کفر به وسعت مىرسد، «شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً». «1» و بىتفاوت و بىخیال مىشود و حتى به دیگران مىگوید: با ما بیایید، ما گناهان شما را به دوش مىگیریم، «و لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ ...».
· وسعت کفر، وسعتى است که رنج بیشتر را در خود مىپرورد. و آنجا که پردهها کنار مىرود و چشمها تیز مىشود او در آتش حسرت و خزى و هون و غبن مىسوزد، که: «مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِن اللَّهِ».
· عذاب : این آتشها و عذابها، چهرهها دارند؛ عذاب الحریق، عذاب عظیم، عذاب الیم، عذاب الخزى، عذاب الهون، عذاب مهین، عذاب مقیم و عذاب النار. و آتشها هم آتشى نیستند که فقط پوست را بسوزانند، که دل را مىسوزانند: «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الْافْئِدَةِ».
· تحلیل آثار: و این رنجها و آتشها، به تدریج نصیب ابولهبها مىشود ... که خودشان آتش افروختهاند و شعله ساختهاند، «سَیَصْلى نارَاً ذاتَ لَهَب».
· لطف در این است که این عذاب، نه براى تشفى خاطر خداست و نه به خاطر سوختن انسان، که فقط براى ساختن اوست تا شاید بازگردد و به راه بیاید؛ «لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرجِعُونَ». عذاب، عکس العمل نیست، خود عمل است.
· قرآن ما را از آتشى مىترساند که از خود انسان و از سنگها مایه مىگیرد و شعلهور مىشود؛ «فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة اعدَّت للکافرین»
· پناه نه از دشمن و نه از بیگانه، پناه از جنایت خودم که بر خودم روا داشتم و پناه از این هیزمهایى که بر پشتم نگاه داشتهام که من «حَمّالَةُ الْحَطَب» خویشم و براى سوختن خودم اینها را به دوش کشیدهام. این تحلیل از عذابى است که باید انسان از آن بترسد. و این آتشى است که راستى مىسوزاند. تو نه از خدا و نه از بیگانه که از خودت مىسوزى
نظرات شما: نظر
کاظمی |
آثار خسارت:
شیوه گزارش:
آنچه استاد بیان کردند: برای گزارش و نوشتن، نکات کلیدی را در هر بند و پاراگراف بنویسید و ارتباطش را با قبل مشخص کنید و سپس لیست را کنار خود گذاشته و بر اساس همان شروع کنید به نوشتن.
من نیز همین روال را انجام دادم و در مرحله اول احساس کردم که لیستم خیلی طولانی شده است. سپس از همان لیست طولانی کدهایی را برداشتم و بر اساس همان کدها شروع کردم به نوشتن و منتظر نقد استاد محترم هستیم.
مرحله اول، لیست اولیه و طولانی:
1. بدون اصل حرکت کردن و در حرکت، اصول را رها کردن، این هر دو، عامل خسارت و سوختن انسان هستند. توان اورا می بلعند و نیروهای او را می سوزانند
2. در انتخاب هدف اصولی هست که اگر رعایت نشد، گرفتار حیرت، درگیری، و فشارها خواهیم شد واز آدمها و عملها و حرفهای قشنگ به زودی پیروی می کنیم
3. ارزش هر چیزی با هدف سنجیده م یشود و هدف ها بر اساس ساختار و نیاز انسان نقد می خورد
4. چشم پوشی از اصول و کنار گذاشتن انها باعث کفر، هلاکت و خسارت می شود و به تدریج در آتش فرو می روند
5. جریان تدریجی است که با کفر به رنج می رسیم. لئن کفرتم ان عذابی لشدید. سیصلی نارا ذات لهب
6. علت رنج: ضعف و محرومیت است. با کفر به ضعف و محرومیت مبتلا می شویم و به رنج می رسیم و عذاب می کشیم
7. خلاف اصولی که فهمیده ایم حرکت کنیم به شک، کفر، نفرت می رسیم و نیازمند استدلال و برهان نیستیم بلکه محتاج این هستیم که بررسی کنیم کجا بر اساس داشته هایمان حرکت نکرده ایم(کافر شدیم)زیرا کفر و چشم پوشی، منابع شناخت را می گیرد. اگر با آنها کار نکردیم حکمت اقتضا می کند که بگیرند و اگر به کار گرفتیم رحمت اقتضا می کند که بیشتر بدهند. رشد و خسر، قرب و بعد در گرو شکر و کفر ما نسبت به اصولی است که یافته ایم.
8. برای حرکت با اصول نیاز به یقین نیست بلکه با احتمال هم باید حرکت را آغاز کرد.
9. برای حرکت نیاز به آوارگی برای پیدا کردن مرشد نیستیم بلکه همین شکر و کفررها از یافته ها و اصول انسان را به رشد می رساند که عامل قرب، عبودیت، نظارت، شکر است نه مرشدهای بیرونی
10.کفر»»»محرومیت»»»ضعف»»»رنج»»»سوختن
11.اگر بخواهم از وضع خودم خبر دار شوم؛ باید رنجهایم را بشناسم که علت آنها کفرها و بی ظرفیتی هایی است که دارم.
مرحله دوم: کدبرداری از مرحله اول:
در مرحله دوم احساس کردم که مطالب برای سه صفحه خیلی زیاد است و اگر بخواهم بر اساس آنها بنویسم طولانی می شود. بنابر این تصمیم به کد برداری کردم. از مطالب یازده گانه بالا به ذهن می رسید که چند نکته کلیدی وجود دارد.
1. اصول زندگی
2. کفر و شکر
3. تدریج
4. رنج
مرحله سوم: این سوال برایم پیش آمد که کدام یکی از اینها مربوط به سوره مسد است که استاد صفایی بر اساس ان شروع به نوشتن مفصل کرده اند؟ آنچه که به ذهنم رسید رنج و تدریج بود که از عبارت سیصلی استفاده کرده بودند و از تحلیل رنج که چگونه انسان به رنج در زندگی می رسد شروع کرده بودند و آثار خسارت را باز کرده بودند.
متن نهایی:
چرا در زندگی هایمان دچار رنج می شویم؟
ما در زندگی ناچار از حرکت شبانه روزی هستیم و در این حرکت ارتباطاتی داریم. اگر اصول حاکم بر آنها را یافتیم و بر اساس آنها حرکت کردیم خسارتی نداریم و رنجی هم نخواهیم داشت. اما زمانی که بدون اصول حرکت کردیم و یا اینکه اصولی را کشف کرده بودیم و به آنها پشت کردیم کم کم و به تدریج دچار رنج و عذاب خواهیم شد.
آنچه که ابولهب گرفتار آن بود و ما هم با او همبازی هستیم این است که او یافته بود که رسول کسی است که درس زندگی و قوانین زندگی را به او هدیه می دهد ولی او به خاطر نگاه محدودی که به خود و اعمالش داشت کافر به آنها شد.
زمانی که انسان کافر شد و قدر و ارزش یک سری امکاناتی را ندانست حکمت اقتضا می کند که آنها را از انسان بگیرند. مهم ترین امکانات امکانات شناختی است که از آنها در کفرمان استفاده نمی کنیم فلذا جا دارد که این امکانات را از ما بگیریند و نتیجه اش این می شود که دیگر به شناخت های جدیدی نمی رسیم و از منابع شعوری و آگاهی محروم می شویم که نتیجه اش این می شود که در ارتباطات و مسائلی که ذیل آنها برایمان پیش می آید قدرت روحی بالایی نداریم. اینجاست که با سینه تنگی به مقابله با روزگار و وقایعش می رویم و اینجاست که دچار رنج و عذاب می شویم. و این رنج به خاطر بی ظرفیتی است که ناشی از محرومیتی است که با کفرش به ارمغان آورده است. و همه اینها به تدریج اتفاق می افتد(سیصلی) و نمی توانم سرمست باشم که من که مبتلا به رنج نیستم و خودم را مبرای از این قضایا بدانم که در هر لحظه قرب و بعد من در گرو شکر و کفرم می باشد بنابراین در هر لحظه محتاج عنایت و دستگیری او هستم که مبتلا نشوم و جاده تدریج را با خاطر جمعی بپیمایم.
نظرات شما: نظر
بسم الله الرحمن الرحیم
علیزاده
تبیین سوره مسد:
خسارت در عمل و وجود:
انسانی که در عملکرد و تشخیص وظیفه در زندگی خود دچار خطا میشود و یا اولویتی در زندگیش ندارد و یا اولویتهایش صحیح نیست به مرور زمان تغییر هویت داده و وجودش هم در همان مسیری قرار میگیرد که عملکردش او را به آن مسیر کشانده است که نتیجه عملکرد اشتباه خسارت و هلاکت وجودی خود فرد است. ابولهب نماد چنین انسانی است که توان خود را در غیر مسیر خودش استفاده کرد و همین باعث خسارت وجودیش نیز شد. (تبت یدا ابی لهب و تب*)
انسانی که اولویتهای زندگیش را درست نشناخته است دچار خسارت در عمل و هدر رفتن آن شده است که اگر این خسارت ادامه پیدا کند منجر به خسارت وجودی در فرد خواهد شد. معیار به دست آوردن اولویت در عمل رسیدن انسان به قدر و جایگاه و آرمان واقعیش است.
توضیح خسارت:
کسی که بفهمد وجود او بالاتر از موجودات دیگر عالم است و محرک دیگر موجودات است دیگر خود را حبس در موجودات مادون خود نمیکند و کسی که بداند جایگاه او منحصر در دنیا نیست و قرار است ادامه پیدا کند تا عالم دیگری به نام قیامت دیگ عملش را به بهای کم نمیفروشد و کسی که آرمانش را شناخت که رسیدن او به حق مطلق یعنی الله است دیگر برای هدفهای سطحی و بیارزش خودش و عملش را خرج نمیکند.
پس کسی که قدر و جایگاه و آرمان حقیقی خود را شناخت هم از خسارت و هلاکت در وجودش میرهد و هم از خسارت در عمل، زیرا با شناخت دقیق سه معیار فوق اولویتهای در زندگی و عملش را میشناسد و دیگر خودش را خرج موجوادت مساوی و پایینتر از خود نمیکند و نگاهش به جایگاه وسیع و آرمان بلندش او را از به هدر دادن سرمایههایش میرهاند.
کسی که دچار خسارت عمل و وجود شد و با توجه به سه معیار قدر و جایگاه و آرمان زندگی نکرد دیگر هیچ چیزی نمیتواند جای وجود از دست رفته او را بگیرد، زیرا همه موجودات عالم ارزششان از وجود انسان پایینتر و در خدمت انسان هستند. چنین فردی اگر به فکر جبران خسارت خود نکند یقینا در آیندهای نزدیک دچار عذابی خواهد شد که شعلههایش از وجود خود او سرچشمه گرفته است.( ما اغنی عنه ماله و ماکسب* سیصلی نارا ذات لهب*)
تاثیر عمل و اهل در خسارت فرد:
در به خسارت افتادن چنین فردی هم عملکرد او موثر است و هم اهل و خانواده او که میتوانند هیزم آتش جهنم او بشوند و همانگونه که اهل میتوانند مایه خسارت انسان شوند، انسان خاسر نیز موجب به خسارت افتادن اهلش میشود.(و امراته حماله الحطب* فی جیدها حبل من مسد*)
آثار خسارت:
فرد به خسارت رسیده تا عذاب الهی مراحلی را طی میکند که اولین آن از دست دادن اصول و طبق اصول حرک نکردن است که نتیجه آن عدم شکر و کفر به نعمتهای الهی است که نتیجه این کفران محرومیت انسان از آگاهی و علم به حق است. انسانی که دیگر از علم به حق محروم شد و دچار شک و تردید شد به یقین دچار ضعف و تنگی در زندگی خواهد شد و چنین فردی یقینا به عذابی دچار خواهد شد که خود برای خویش رقم زده است.
تحلیل آثار خسارت:
بیان عذاب و مراحل آن در آیات الهی برای این نیست که خداوند تشفی خاطری از اعمال گناهکاران پیدا بکند بلکه بیان این آیات برای آن است که افرادی که به خسارت عمل و وجود رسیدهاند به فکر جبران خسارت خویش بیفتند و به دنبال راه جبران و رشد خود بگردند. اما حال این سوال مطرح میشود که راه جبران خسارت چیست؟
جبران خسارت:
انسانی که با عملکرد اشتباهش موانعی و سیاهیهایی را در وجودش ایجاد کرده که مانع حرکت صحیح او شده اند ابتدا باید این موانع را برطرف کند. راه ازمیان برداشتن این موانع و سیاهیها طلب مغفرت از خداوند است که غفران الهی پاک کننده همه پلیدیهای وجود انسان است.
پس از پاک شدن وجود انسان حال او برای رشد نیاز به سرمایه جدیدی دارد که انسان باید از مقام رحمت خداوند مدد بگیرد تا خداوند سرمایه جدیدی را در اختیار او قرار دهد و به وسیله آن بتواند خود از خسارت عمل و به تبع آن از خسارت وجود دربیاورد.
اما برای اینکه چنین فردی مشمول غفران و رحمت الهی شده از خسارت در عمل رها شده از خسارت در وجود نیز برهد و به آن سه معیار قدر و جایگاه و آرمان حقیقی خود پی ببرد باید پنج مرحله را در وجود خود ایجاد کند:
1. ایمان: عشق و ترس، نیروهاى نهفتهى انسان را شکل مىدهند و راه مىاندازند. و هر قدر این عشق عمیقتر باشد، این حرکت و گرایش شدیدتر خواهد بود.
2. توحید: رودخانهى وجود انسان هنگامى که در هزار نهر افتاد و در هزار مرحله گرو رفت، دیگر چیزى از آن نمىماند. آنجا که این نیروهاى عظیم یکدست شدند و هماهنگ شدند و یک جهت شدند و همه با یک محرک راه افتادند، این توحید، قدرت و رشد مىدهد و فلاح و رویش را پیش مىآورد.
3. تواصی: تذکرها و یادآورىها، انسان را از غفلت مىرهاند و این تواصى و سفارش اگر به حق باشد، انسان را از برخوردهاى عاطفى نجات مىدهد.
4. توجه به اسوهها: توجه به حجتها و اسوهها به انسان نشان مىدهد که در کجاست. و انسانى که فهمیده باید تا کجا باشد، آرام نمىگیرد و راه مىافتد.
5. طلب و دعا: آنجا که انسان به عجز مىرسد، اگر به کمک و مددى معتقد باشد، به یأس نخواهد رسید. مؤمن به عجز مىرسد، اما به یأس هرگز. و این است که با رسیدن به عجز، نوبت طلب و دعا مىرسد تا این وجود پراکنده را جمع کنند و در راه پیش ببرند؛
چنین انسانی که از خسارت در عمل رهید و مانع خسارت در وجودش شد میتواند هم موجب هدایت و رشد خودش و هم اهلش به سمت حق بشود.
نظرات شما: نظر
بسم الله الرحمن الرحیم
کاظمی
1: توضیح خسارت:
تفاوت ما با ابولهب در چیست؟ زمانی که آیات سوره مسد را می خوانیم و به راحتی کناری نشسته ایم بر ابولهب، بر کار و تاریخش لعنت می فرستیم و شعار خسر الدنیا و الآخره بر او سر می دهیم. اما کمی دقیق تر که می شویم و کلام حکیم را با کلام خودمان یکی نمی کنیم و صمیمی به سرزمین وجودی مان سری می زنیم؛ وجه اشتراکات زیادی می بینیم و خودمان را همکار و یار ابولهب می بینیم و خود را به دنیای او می کشانیم.
دنیا سرزمین خواستن ها و تهدیدهاست. به دست آوردن و از دست دادنها. رفت و آمدهای پست ها و ثروتها. زمانی که من خودم را به دنبال آنها کشاندم و عمری سرمایه های جوانی، خانوادگی، علمی و ...را برای آنها خرج کردم و زمانیکه تازه اگر رسیدم ترس از دست دادن دارم و زمانی که نمی رسم حسرتاینکه به من نرسیدو به کسی که ازمن شایسته تر نیست هدیه دادند. اینجاها و در این خواستن ها و گرفتن ها درجه ایمانم محک می خورد که چه قدر مومن هستم و چه قدر به خودم، به راهی که اننتخاب کردم، به دنیای دیگری که دست مالک یوم الدین است. با این نگاه است که اشتراکاتمان با ابولهب زیاد می شود و می فهمیم که خودم و کارهایم را به هیچ فروهته ام و چیزی دستم را نگرفته و نمی گیرد. جایی که خودم را جزو موجودی و سرمایه ام حساب کردم و فهمیدم که خودم را از دست داده ام تا به پول و خانه و سنگ و طلا و امکانات برسم اینجا خسران را می فهمم والا سرخوشم که در تاریکی دنیا به سرمایه های زیادی رسیده ام و از دست رفته را نمی بینم. زمانی که با معیارهای قدر(امکانات و سرمایه های وجودی ام)، جایگاه( محدود به دنیا نیستم) و آرمان(الله) سنجیدم، مشخص می شود که من هم همچون ابولهب خاسرم یا از خسران رهیده و به سمت ایمان و عمل صالح کوچ کردم و در حرکتم.
2:شکل های خسارت:
خسارت وجود:
من آمده ام تا به هست ها حرکت دهم و نیست ها را بسازم و تبدل کنم. نیامده ام تا جمع کنم یا بی جهت مصرف کنم ویا اسراف کنم. آمده ام تا بااستفاده از آجر، سنگ، طلاها و جواهرات خانه به پا کنم تا خود و دیگرانی را زیر این سقف به صفا، انس، و حرکتی برسانم. که اگر رساندم شادمانی گوارایم باد ولی اگر نرساندم و تمامی دنیا را به نفع من نوشتند حاصل آن فقط زحمت دوندگی، رنج و ترس از دست دادن خواهد بود.
اگر مجموعه عقل، تلاش فکری، احساس و گرایشم را چیزهایی به خود مشغول کرده که از خود عقلم، قلبم و عملم کمتر است، ارزش آن را ندارد تا من را به خود مشغول کند. من باید محرکهایم را به مسلخ بکشم. آیا ارزش داشت که حرف فلانی، بیماری جسمی، صحنه آتش سوزی و... من را اینقدر به خود مشغول کند که نتوانم در جایی که می توانستم از عقل و فکرو قلبم برای ساختن و همراه کردن استفاده کنم، بهره نبرم و به پای همان حوادث بسوزم و بمانم.
اگر وجود من(عقل، فکر، قلب، وجدان و...) را چیزی که ارزشش از من کمتر است حرکت دهد، من به خسران رسیده ام و تمامی وجودم را داده ام برای حرف فلانی تا از من تعریف کند و یا اتش گرفتن ماشین تا مدتها رنجم می دهد و خودم را فراموش می کنم که چه چیزهای پستی من عظیم را حرکت می دهد. چرا که من همه وجودم ماشین، خانه، فرش و مو نیست تا با رفتن آنها من هم از دست بروم و دیگرانی باید جمع شوند و زیر بغلم را بگیرندو حرکت دهند.
من از دنیا(جماد، نبات، حیوان) جلوتر و بزرگترم. چه طور می توانم به خاطر آنها زانوی غم بغل بگیرم ویا آواز شادی سر دهم. با این نگاه است که می توانم خودم را به مرز زهد و آزادی برسانم و اینگونه تلاوت کنم لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و للا تفرحوا بما آتاکم.
در پایان می توان چنین گفت که : خسارت وجودی جایی است که محرکها و موثرهای انسان کنترل نشده باشد و چیزهایی که از سطح وجودی انسان پایین تر است او را به غم، شادی، امیدو ناامیدی برساند.
خسارت عمل:
من اگر تنها محرکم را خدا اننتخاب کردم، نباید خیلی سرخوش باشم که خسارت وجود ندارم. چرا که خسارت عمل نیز در راه است. منی که الله را تنها محرک شادی و غم، امید و ترسم گرفتم و موفق هم بودم، در عمل باید نظارت کنم که الان مهم ترین عمل را دارم انتخاب می کنم و انجام می دهم؟ یا هنوز به مهم پرداخته و کم کم مبتلای به خسارت عمل می شوم؟ منی که می توانم طبیب تربیت کنم، اکتفا به طبابت و پرستاری کار و عمل من نیست چرا که در این صورت من در عمل مانده ام و دستانم جریانی نداشته اند.
3: جبران خسارت:
ابولهبی که به خسارت وجود و عمل رسیده دیگر نه مال و نه کسبش برای او کاری نمی کنند و جبران خسارت او نمی شود. منی هم که در سنگ و طلا و پست و مقام مانده ام اگر هر روز هم دنیا بروفق مرادم بچرخد، غنایی ندارم چرا که من جریان می آفرینم و بی نیازی از من ناشی می شود نه از دل این سنگها و مقامها و این نیازمندی و رنج در تنهایی که هیچ کسی نیست تا برای من به خاطر پول و مقامم اعتباری برایم قایل شود تازه می فهمم که به خیلی چیزها نیازمندم که سنگ و خانه و ریاستم نمی دهند.
حال چه کنم؟ من به خسران نشسته ای که چاره ای در خود نمی بینم. چگونه از این مدار بسته زندگی خارج شوم و بتوانم گذشته خرابم را سرو سامانی دهم و در آینده گرفتار خسارت نشوم؟ اینجاست که از پدرم آدم می آموزم چگونه حرف بزنم و چگونه با این هستی قانونمند ارتباط بگیرم و با رحیم زندگی ام پیوند بخوردم او که خسران خود را اینگونه می خواهد جبران کند و ناله سر می دهد اللهم ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین. او با دو بال غفران و رحمت می خواست خسارتی که احساس می کرد را جبران کند.
جبران خسارت عمل:
غفران:
برای توضیح معنای غفران این مقدمه لازم است که بگوییم: ما در دنای رابطه ها و قانونمندی زندگی می کنیم. هر عمل ما ارتباطات زیادی با اشیاء مختلف دارد و هر خرابکاری من در یک جا نمی ماند ودر دنیای قانونمند و مرتبط گسترش می یابد و به تدریج من را به خسارت می کشاند. آنچه که خسارت من را جبران می کند همین غفران است که غفران پاکسازی اوست نسبت به گندی که من با اعمالم به خودم و این هستی مرتبط زده ام. و فقط اوست که قدرت این جبران و پاکسازی را دارد
رحمت:
در بازار تجارت دنیا، امکاناتی داشته ام و با خرابکاری و جهالت آنها را از دست داده و اسراف کرده ام. اکنون پشیمان و سرافکنده ام. رحمت حق این است که بر اساس سرافکندگی من و پشیمانی و تصمیم من امکانی دوباره بدهد تا فرصت یابم که جبران کنم.
جبران خسارت وجود:
وقتی که فهمیدم من وجودم خاسر است و مبتلا به جمادات شده و عین سنگ و جامد شدهام می توانم خودم را از این تاریکی به نور برسانم با:
1. ایمان: عشق و ترس است که اگر در وجود من شکل گرفت خیلی از نیروهای نهفته من را آشکار می کند
2. توحید: منی که پراکنده باشم و هر کارم برای جهتی باشد، نیروهای من را کاسته و ثمره ای اندک حاصل می شود ولی زمانی که تمام نیروهایم را متمرکز در وجود برتر هستی کردم قدرتم، قدرت او، چشمم چشم او، می شود و هماهنگ زندگی می کنم.
3. تواصی: غفلت گاهی موجب خسارت ما می گردد و سرآغاز رنج ما می شود که با تذکرها و توصیه هایی که معیار حق در آنها نمود دارد توان رهایی من از چنین خسارتی هستند.
4. توجه به اسوه ها و حجت ها: موجب این می شود که فاصله ام را در یابم و خودم را آماده برای نزدیک شدن به حجت نمایم. می فهمم که اینکه رشد نکرده ام به خاطر این است من چیز دیگری کاشته ام و نتیجه ای دیگر رسیده ام و اکنون که مقایسه می کنم متوجه می شوم که باید طوری دیگر کاشت تا رشدی توحیدی بگیرم و دستم زبانم و ...وجودم را باید بکارم تا آغازگر رشدی هماهنگ داشته باشم.
5. طلب و دعا: مطالبی را فهمیدم کار می کنم می بینم که باز هم آنچه که می خواهم، نمی شود تلاشی دوباره دارم کوششی متفاوت ولی باز هم ثمری ندارد و من را به خانه عجز می کشاند و دیگر توانی در خود نمی بینم اینجاست که در رحمت باز می شود و طلب و دعای من برای رسیدن به مطمئن ترین موجود هستی، عجز من را تبدیل به طلب می کند و مبتلا به یاس و ناامیدی نمی شوم و با تمام وجود او را می خواهم و می خوانم اللهم اغفر ذنوبی کلها جمیعا.
4: آثار خسارت:
محرومیت:
ضعف ضیق:
عذاب:
5:تحلیل آثار خسارت:
نظرات شما: نظر
بسمه تعالی
اعضای گروه: کاظمی، موذنی، کیقبادی و علیزاده
تحلیل تفاوت برداشت ما و کتاب تطهیر:
1. نگاه هدایتی کتاب تطهیر: سوره های قرآن را کلام حکیمی می داند که غرض هدایتی بشر امروزی را دارد. این نگاه تمرکز و برداشتهای دقیق می آورد، که ما از آن محرومیم. سوره و آیات را بر اساس نیاز هدایتی خود و دیگران می بینند بنابراین سوالها و ساختار را بر اساس این نیاز می چینند ولی ما بیشتر نگاه علمی داریم.
2. تفصیل روشن مطالب برای مخاطب: ما در نوشته مان آنچه که در ذهنمان هست خوب منتقل نمی کنیم و فکر می کنیم همان طور که برای خودمان روشن است برای مخاطب با یک پیام و جمله کوتاه روشن می شود ولی ایشان ان پیام را با بیان زیبا(گره خوردن با حس که خوب احساس می شود) و توضیح مناسب(فضای سوره و شناخت مخاطب سوره)ذهنیات خودشان را منتقل می کنند.
3. زود قانع شدن: به نظر می رسد که ما پس از مراجعه به تفاسیر، و بررسی سوالاتمان احساس می کنیم به جواب رسیده ایم و قانع می شویم و کار سوره را تمام می دانیم. حال اینکه به نظر می رسد مرحوم آقای صفایی با همان نگاه هدایتی که به سوره دارند تفاسیر را در این قسمت کافی نمی دانند و همیشه به دنبال پاسخ هدایتی برای خود سپس دیگران هستند.
4. کم بودن توجه ارتباط آیات خسر با سوره:وقتی کلید بودن خسران را متوجه شدیم، بیشتر خسران را کار می کردیم و به دنبال ارتباط آن با سوره مسد نبودیم.(علل، متعلق، راه جبران )
5. تفاوت در نقطه شروع بحث:اگر فهمیدیم که خسارت کلید سوره است، شروع کردن خیلی متفاوت است. مثلا اگر بخواهیم که خسارت وجود را توضیح دهیم تفاوت خودمان را با حیوان و جماد می گفتیم و یک بحث عقلی،اخلاقی را مطرح می کردیم وحال اینکه ایشان پیام را به گونه ای که با احساس انسان گره بخورد شروع کرده، تا به هدایت منجر شود.((انسان آمده تا امکاناتش را تبدیل به حرکت کند. آمده انچه را که نیست، هست کند.......))
6. عدم توجه به نقطه آغازین: در بررسی خسارت وجودی ایشان به توضیح خسارت اکتفا نمی کنند و به نقطه شروع خسارت انسان((هنگامی که موثرها و محرکها از درجه وجودی انسان پایین تر باشند وبا این وصف او را دگرگون کنند در این هنگام خسارت وجودی انسان اغاز می شود))اشاره می کنند.
نظرات شما: نظر
برداشت تفسیر تطهیر:
اعضای گروه: کاظمی و موذنی و علیزاده
ü توضیح خسارت:
o توضیح خسارت ابولهبها و بىحاصلى انسان آنجا به دست مىآید که قدر، که جایگاه و قلمرو، که آرمان انسان مشخص شده باشد وگرنه در همین سطح و با همین حسابهاى جارى، این ابولهبها هستند که بردهاند و به ریش عالم هم خندیدهاند.
o خسارت انسان، از باختن خودش و قدرش و از چشم پوشى از لقاء اللَّه و محبوس شدن در تنگناى این زندان مایه مىگیرد. چشم پوشى از مبدء و از معاد و از قدر و از خود انسان خسارت ساز است و سه معیار قدر، جایگاه و آرمان، مشخص کنندهى خسارت ابولهب است.
o توضیح سه معیار:
§ درجهى وجودى انسان از تمامى جمادها و حیاتها و حیوانها جلوتر است، پس چطور مىتواند خودش را با اینها مبادله کند؟ یک عمر بدهد و یک مشت طلا و یا سنگهاى گرانقیمت و آجرها و خانهها را بپذیرد.
§ انسان با تمامى هستى رابطه دارد و در محدودهى خانه و جامعه محبوس نیست. چگونه مىتواند خودش را از این همه رابطه کنار بکشد و با ابزارش پیوند بزند؟
§ و انسان بیشتر از آگاهى و تکامل نیاز دارد و با رسیدن به شکوفایى استعدادهایش، تازه آغاز طغیانها و عصیانها و مصیبتهایش مىشود.
ü ابعاد خسارت:
o در این سوره، به دو بُعد از خسارت انسان اشاره مىشود: خسارت عمل و خسارت وجود. خسارت دستها و خسارت انسان. تکرارها بىحساب نیست که این همه بار دارد. «تَبَّتْ یَدا ابى لَهَبٍ»، دستهاى ابولهب و کارهاى او در خسارت نشسته، همانطور که وجود او از دست رفته است و «تَبَّ».
o خسارت عمل:
§ در این آیه خسارت عمل، خودش دو مرحله مىگیرد؛ چون انسانى که سعى و حرکتش در این محدوده گم مىشود، گاهى با این اعتقاد همراه است که دارد خوب کار مىکند و خوب مىسازد و گاهى این گمان را ندارد. آنها که سعیشان گم شده و این گمان را دارند، در عمل خسارتبارترند و آنها که این گمان را ندارند خاسرند و امکان بازگشتشان هست.
o خسارت وجود:
§ انسان آمده تا به سنگ و در و دیوار تا به این همه پدیده حرکت بدهد. انسان آمده تا امکاناتش را تبدیل به حرکت، تبدیل به صفا، تبدیل به انس و تبدیل به وحدت بکند. انسان آمده تا در کنار این همه نعمت که هست آن چیزى را که نیست، هست کند. آمده تا نبودها را بود کند. انسان براى این مهم آمده تا خلق کند. ولى او به جمع کردن قناعت مىکند و احتکار مىکند و یا بىجهت مصرف مىکند و نعمتها را دور مىریزد واسراف مىکند. و در همین مرحله است که خسارت وجودى انسان شکل مىگیرد. انسانى که آمدهبود تا راکدها را تا جماد و نبات و حیوان را و عنوانها را تبدیل کند و به حرکت وادارد، اکنون نشسته و خودش را به آجرها و سنگها و یا طلاها و جواهرها تبدیل کرده است.
§ آنچه که بر روى من اثر مىگذارد، همان نشان دهندهى جریان وجود من است، که على مىگوید: «قیمَةُ کُلِّ امْرِىءٍ ما یُحْسِنُهُ»،ارزش هر کسى برابر همان چیزى است که آن را خوب مىشمارد. هنگامى که این مؤثرها و محرکها از درجهى وجودى انسان پایینتر باشند و با این وصف او را دگرگون کنند، در این هنگام خسارت وجودى انسان آغاز مىشود انسانى که مؤثرهایش و محرکهایش را کنترل نکرده و محاکمه نکرده.
o رابطه خسارت عمل با خسارت وجود:
§ گیرم که تو محرکهایت را کنترل کردى و از تأثرهاى طبیعى جدا شدى و محرکى جز اللَّه براى تو نماند؛ محرکى که تو را شاد کند، ناراحت کند، بترساند، امیدوار کند؛ گیرم که تو از خسارت وجودى رها شدى، سر خوش مباش که خسارت عمل هم در پیش هست. تو باید نه تنها بر محرکها که بر تمامى حرکتهایى که مىتوانى به خاطر اللَّه داشته باشى نظارت کنى. نکتهى مهم این است که خسارت عمل به خسارت وجودى راه دارد. «ثُمَّ کانَ عاقِبةُ الّذینَ اساءُوا السّوُأى انْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ»؛ حرکتهاى بد، تکذیب و کفر است؛ چشم پوشى از اللَّه است، که خسارت عمل، به خسارت وجود راه دارد. و همین کارها ریشههاى فلاح انسان را کاملا مىخشکانند، که در این آیه آمده است: «تَبَّتْ یَدا ابى لَهَبٍ وَ تَبَّ».
ü سوالات مطرح شده:
o صحبت از مبدا در توضیح خسارت با اینکه سه معیار قدر و جایگاه و آرمان مطرح شد چه جایگاهی دارد؟
o چرا برای بیان معیار جایگاه تعبیر به رابطه انسان با تمام هستی آورد؟
o آیا خسارت وجودی هم ضرورتا منجر به خسارت در عمل نیز میشود؟
o در جایی که محرک من مساوی باشد آیا موجب خسارت وجودی در انسان میشود؟
نظرات شما: نظر
بسمه تعالی
جمع بندی تفسیر سوره مسد-علیزاده
سوالات ترکیبی و چینشی:
1) ترکیب تبت و تب چیست؟
· سه احتمال است: اولی خبر دومی انشا، یا به عکس و یا هر دو انشا و یا هر دو خبر و یا دومی جمله حالیه. صرف بیان احتمالات برای ما مفید نیست.اگر تب دوم حال باشد در معنی تاثیر دارد. دستش بریده بود در حالی که دستش بریده بود. ولی ظاهرا با توجه به معنا هر دو خبر هستند از تباب فرد در دو جنبه.
2) ما اغنی ما استفهامیه است یا نافیه؟
· نافیه بهتر است در معنی و استفهامیه بودنش محل تامل است.ما استفهامیه به معنای کیف باشد اولا ثابت نیست و ثانیا به معنای کیف نیز ما در معنی کردن آیه دچار مشکل میشویم.
3) چرا با فعل ماضی شروع شده نه با اسم؟
پاسخ: برای اینکه تاکید شود بر روی خسران که از تبت برداشت میشود. در معانی جمله اسمیه آوردن بار معنایی خاصی دارد و جمله فعلیه آوردن هم همینطور است. و فعل ماضی بودن تبت دلالت بر ثبوت خسران دارد.
4) آیا ذکر کنیه خاص برای ابولهب برای اشاره به جهنمی بودن شخصی است که به تباب رسیده؟
نهایت چیزی که میشود گفت این است که از جهت هماهنگی این کنیه با نتیجه عملکرد فرد است که از این کنیه استفاده شده است.
5) آیا تعبیر ما اغنی عنه بجای ما اغناه یا ماانفع برای اشاره به این مطلب است که جان تو و استعدادهای درونی تو ارزشی دارد که اگر در آن به خسران برسی هیچ چیز دیگر به تو نفع نمیدهد و جای آن را نخواهد گرفت؟
گاهی چیزی نفع ندارد و مرا بی نیاز میکند و در مورد نه تنها مایه نفع نمیشود بل بی نیاز هم نمیکند. و گاهی چیزی انسان را بی نیاز نمیکند ولی شاید جایگزین او شود ولی در مقام هیچ چیزی نمیتواند جایگزین نفس انسان و استعدادهای بینهایت او شود.
6) آیا تعبیر به ماکسب و مبهم آوردن بواسطه ما موصوله اشاره دارد به این که هیچ چیز نمیتواند جایگزین جان و نفس شخص شود؟
با توجه به فضای تباب نفس ظهور تعبیر آیه در این مطلب روشن است.
7) ترکیب وامراته و حماله و فی جیدها چیست؟
· وامراته عطف به سیصلی یعنی فاعل سیصلی و احتمال دیگر اینکه مبتدا باشد. هر دو ترکیب صحیح است و از حیث معنی عطف به فاعل گرفتن بهتر است و حماله میشود حال و فی جیدها جمله حالیه میشود.
· حماله یا حال است یا وصف مقطوع[1] است. چون اضافه حماله اضافه عامل به معمول است و این اضافه لفظیه است و این اضافه تعریف نمیآورد پس تطابق بین صفت و موصوف در این ترکیب وجود نخواهد داشت. پس احتمال دوم این ایراد را دارد.
سوالات ارتباطی:
1. آیا اسناد تباب به ید برای این است که بگوید دو تباب داریم ؛ یکی اعمال شخص در تباب است و یکی خود شخص؟
ید نشانه قدرت و توان انسان است که تباب توان انسان مساوی با تباب خودش است و شاید اشاره به تباب از اصل دارد نه تباب سطحی. لذا تباب در قدرت و ید منجر به تباب در نفس انسان میشود پس دوبار از واژه تب استفاده شد.
2. آیا توصیف نار به ذات لهب برای اشاره به هماهنگی ابولهب با ذات لهب است با این توضیح که این شخص پدر زبانه های آتش است و زبانه های آتش زاییده خسران اوست؟
این برداشت زیبایی است ولی نمیتوان بر آیه حمل کرد زیرا نهایت چیزی که روشن است هماهنگی کنیه فرد با نتیجه عملکردش است.
3. توصیف امراه به حماله الحطب و فی جیدها.. چه پیامی را بیان می کند؟آیا اشاره به همکاری و کمک کار بودن خانواده و همکار او در خسران نفس شخص است؟
از آن جایی که یکی از متعلقات خسر اهل فرد است ابولهب به خاطر خسرش موجب خسر اهلش نیز شده است و این رابطه از طرف زن این فرد با خودش نیز قابل برداشت است که او نیز به خسر اهلش دامن زده است و رابطه دوطرفی است. و شاید تعبیر حماله الحطب اشاره به همین مطلب باشد.
4. رابطه جمله سیصلی نسبت به جمله قبل چیست؟
بعضی بیان جمله سابق گرفتند یعنی مال و کسبش او را بینیاز نکرد پس سیصلی... یعنی فردی که به خسارت تام رسیده راهی جز رفتن به سمت آتش و نابودی ندارد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ (2) سَیَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ (3) وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ (4) فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (5)
معانی لغات:
· تب، تباب: خسارت منجر به هلاکت است.
· غنی: مقابل فقر و به معنای عدم احتیاج است.
· کسب: تحصیل و به دست آوردن هر چیزی اعم از مادی و معنوی برای خود
· صلی: از ریشه صلو به معنای عبادت مخصوص مانند نماز و از ریشه صلی به معنای نزدیک کردن و عرضه بر آتش است.
· لهب: بروز هیجان که در هر چیزی به حسب خودش است.
· حطب: هر چیزی که برای سوختن از آن استفاده میشود.
· جید: جلوی گردن و بالای سینه را میگویند.
· حبل: شی امتداد دارنده بزرگی که برای رسیدن به غرض یا بستن و محکم کردن کردن چیزی از آن استفاده میشود.
· مسد: حبل و طناب از هر چیزی که ساخته شده باشد ولی از لیف خرما معروف است.
برداشت تفسیری:
خداوند متعال برای زندگی به انسان سرمایههایی را عطا کرده است که شامل نفس و استعدادهای درونی، اهل و فرزندان، متاع دنیا که شامل اموال و جایگاه اجتماعی است، تلاش و عمل و آخرت که زندگی ابدی انسان در آنجاست. با توجه به اینکه واژه محوری سوره مسد تباب است و تباب به معنای خسارت منجر به هلاکت است میتوان گفت که خسارت انسان در استفاده از سرمایههایی که عطای الهیست منجر به هلاکت وی میشود. خسران نفس یعنی اینکه فردی نفسش را کم پنداشت و یا اینکه ارزش واقعی خود را میداند ولی نفسش را به کم میفروشد. پس متاع و سرمایهای که ما در این بازار دنیا برای تجارت بهترینها داریم نفس و اهل و متاع دنیا و آخرت و عمل است و انسان خاسر در اینها چیزی جز هلاکت فرجامش نیست و هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین سرمایههای وی شود.
در این سوره ابولهب نمادی است از کسی که به خاطر بهرهبرداری نکردن صحیح از سرمایههایش و به هدایت نرسیدن دچار هلاکتی شده که دیگر برایش هیچ جایگزینی وجود ندارد. وی تکیهاش برای مقابله با حق نفس و اموال و قدرت اجتماعی و اهل و تلاشش بود که طبق وعده حتمی قرآن همه اینها او را به تباب رساند و نتوانست او را در دنیا و آخرت بینیاز کند.
تعبیر تبت یدا و تب و تعبیر مااغنا عنه ماله و ماکسب اشاره به همین مطلب است که قدرت او که به اموال و جایگاه اجتماعی و تلاش او است به نابودی رسیده که نتیجه حتمی آن تباب خود ابولهب و استعدادهای درونیش است که وارد شدن او به آتش جهنمی ثمره آن هلاکتی میباشد که خودش برای خودش ساخته است.
در این بین اهل او که همسرش بود نیز طبق آیه وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ... در هلاکت خودش و ابولهب سهم دارد همانطور که ابولهب در هلاکت همسرش سهم داشت زیرا طبق آیات قرآن یکی از نتایج خسارت فرد در دنیا وارد شدن خسارت به اهلش است.
[1]وصفی را از موصوف جدا میکنیم تا مدح یا ذمش را بیشتر کنیم. این میشود وصف مقطوع و این وصف منصوب فعلی محذوف میشود.
نظرات شما: نظر
جمع بندی نهایی تفسیر سوره مسد(پاسخ به سوالات و جمع بندی)
اعضای گروه: قراباغی،علیزاده
1. تکرار تب برای این است که اشاره کند به این که ابو لهب جانش را خاسر شده است.
2. اسناد تباب به ید برای این است که بگوید دو تباب داریم ؛ یکی اعمال شخص در تباب است و یکی خود شخص.
3. ذکر کنیه خاص برای ابولهب برای اشاره به جهنمی بودن شخصی است که به تباب رسیده.
4. تعبیر ما اغنی عنه بجای ما اغناه برای اشاره به این مطلب است که جان تو و استعداد های درونی تو ارزشی دارد که اگر در آن به خسران برسی هیچ چیز جای آن را نخواهد گرفت.
5. تعبیر به ماکسب و مبهم آوردن بواسطه ما موصوله اشاره دارد به این که هیچ چیز نمی تواند جایگزین جان و نفس شخص شود.
6. توصیف نار به ذات لهب برای اشاره به هماهنگی ابولهب با ذات لهب است با این توضیح که این شخص پدر زبانه های آتش است و زبانه های آتش زاییده خسران اوست.
7 . توصیف امراه به حماله الحطب و فی جیدها.. چه پیامی را بیان می کند؟ اشاره به همکاری و کمک کاربودن خانواده و همکار او در خسران نفس شخص است.
نظرات شما: نظر