«نِعْمَ الْعَبْد». چرا؟«انّهُ اوابَّ».
-
او بازگشت دارد
-
و زیاد به سوى خدا روى مىآورد،
-
در تمامى حرکتها مقصد را مىشناسد
-
و در تمامى برخوردها کار خود را فراموش نمىکند.
-
اسبهاى زیبا و مرکبهاى رام و خانههاى راحت، او را با خود نمىبرند،
-
او این همه را با خود مىآورد و شهد و حاصلش را در نزد خدا جمع مىکند و براى او مىخواهد.
کسى که جلوهها جذبش مىکنند اوّاب نیست.
-
اینها همان بچههایى هستند که در بازار دنیا کار خود را فراموش مىکنند
-
و به دنبال چرخ و فلک و دعوا و ماجرا راه مىافتند
-
و به خدا و کار خود پشت مىکنند، در حالى که خدا در انتظار بازگشت و حضور آنهاست،
ما از این لحظه همراه عبودیت خدا هستیم:
-
از لحظهاى که به خود آمدیم
-
و عبودیت خدا را بر
-
عبودیت نفس
-
و خلق
-
و دنیا
-
و شیطان ترجیح دادیم،
-
-
-
-
چه بسا شرکها و ناخالصىهایى داشته باشیم
-
چه بسا که در کنار حوادث بمانیم و به سوى خدا باز نگردیم؛
ولى در هر حال باید در کشش و کوششى باشیم و مراحل عبودیت را به خلوص و اخلاص برسانیم تا از کسانى باشیم که :
-
خدا دلهاى آنها را به دست مىگیرد
-
و مباشر دلهاى آنها مىشود که در دل
-
آنها متاعى هست،
-
خوف و رجا
-
و عشق و طلبى هست
-
-
که خداوند به خاطر آن متاع، این دل را پاسدار شود و نگهدار باشد؛ همچنان که یوسف به خاطر متاعى که در دل برادرش بود، او را برداشت و نگه داشت که؛ «مَعاذَ اللَّهِ انْ نَأْخُذَ الَّا مَنْ وَجَدْنا متاعَنا عِنْدَهُ».[8]
عبد مؤمن همراه
-
ایمانش
-
و صلاحش
-
و خلوصش
با
-
بلاء
-
و تمحیص
روبرو مىشود که تمامى ناخالصى او را پاک مىکند. و در عبودیت رو به کمال مىبرد.
[1] ( 1)- ذاریات، 56
[2] ( 1) انّى وَ لَکُمُ القُلُوبُ الْتّى تَوَلَّى اللَّهُ رِیاضَتَها بِالْخَوفِ وَ الرَّجاءِ وَ جَعَلَها اوْعِیَة لِلشُّکْرِ وَ الثَّناءِ وَ آمَنَها مِنْ عَوارِضِ الْغَفْلَةِ وَ صَفَّاها مِنْ سُوءِ الْفِتْرَة ... مفاتیح الجنان، زیارت جامعهى ائمة المؤمنین
[3] ( 2) بحار الانوار، ج 55، ص 39
[4] ( 1) نهجالبلاغهى صبحى صالح، خ 222
[5] ( 2) خداوند نعمتهایش را عزیز مىدارد؛ در صورتى که به کار نگیرند باز پس مىگیرد. او ذلت را بر نعمتهایش نمىپسندد.
[6] ( 1)- ص، 30
[7] ( 1)- کافى، ج 1، ص 35، ح 6
[8] ( 1) یوسف، 79
نظرات شما: نظر
3- مراحل عبودیت
روش: چون تعابیر مختلف است نشان می دهد که مرحله ای است و در هر مرحله حدی از معنا نهفته است.
در قرآن
-
عبد مؤمن
-
عبد صالح
-
عبد مُخلِص
-
و عبد مُخلَص داریم
و این نشان مىدهد که:در هر مرحله از ایمان و صلاح و اخلاص
-
چه با دست عبد (مخلِص)
-
و چه با دست خدا (مخلَص) حدى از عبودیت نهفته است
از تمامى شرکها خلاص شود، آن هم نه با دست خودش که باز خودش در میان باشد، بل با دست خدا و بلاى او[2] که
نتیجه دست خدا و بلای او:
-
دیگر هیچ کس جز او در این وجود حکومت ندارد
-
و هیچ چیز جز امر او در این روح موجى بر نمىانگیزد، که قلب او در میان دستهاى خداست و دل او عرش حکومت اوست؛ «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمنِ».[3]
-
در این شبستان جز چراغ حکم او نیست. آنچه این دل خسته را روشن مىکند فقط امر اوست و اشارهى اوست.
-
در میان جاذبهها آنچه او را مىکشد جذبهى محبت اوست
-
در کنار زمزمهها آنچه در گوش او مىنشیند، زمزمهى مناجات اوست،
-
که عبد پس ازتلاشها
-
و مناجاتهایى که با خدا دارد
-
و پس ازارتباطهایى که با خدا برقرار مىکند
-
به آنجا مىرسد که خدا به مناجات او و نجواى او روى مىآورد، که: «للَّه عِبادٌ ناجاهم فى فِکْرِهم وَ کَلَّمَهُمْ فى ذاتِ عُقُولِهِمْ». این خداست که با این عباد به نجوا مىنشیند.
-
نمونه ای از مرحله کامل عبد:
این سلیمان است که:
-
در متن قدرت، آن هم تا آنجا که براى هیچ کس میسر نشده تا آنجا که دریاها و آسمانها و جن و پرنده مسخر او شدهاند،
-
این سلیمان است که در این متن غرق نمىشود که از نعمتها به سوى خدا باز مىگردد؛ «نِعْمَ الْعَبْدُ انَّهُ اوّابٌ».[6]
برای روشن شدن معنای نعم العبد از ملموسات زندگی استفاده می کنند:
ما هنوز نمىتوانیم شیرینى و حلاوت این کلام را احساس کنیم؛ «نِعْمَ الْعَبْد». این خداست که سلیمان را مىپسندد و از او به خوبى یاد مىکند.
هر کس در محدودهى همتش از تأیید دیگران و از توجه دیگران لذت مىبرد.
-
بچهها از نگاه و ستایش بزرگترها
-
و بزرگترها از توجه رؤسا دلشاد مىشوند
-
تا آنجا که توجه آنها در روزنامهها یا در جمع بزرگان و یا در مجمعهاى جهانى دل آنها را مىلرزاند و دلشادشان مىکند.
-
نوچهها مىخواهند در محضر لوطى بزرگ از آنها نامى برده شود
-
و سران ارتش مىخواهند در محضر فرمانده به آنها اشارهاى بشود.
-
آنها حلاوت و شیرینى این یاد و توجه و نگاه را احساس مىکنند.
اما عبد:
-
از زمین بالاتر مىرود
-
و «رَبُّ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» را مىشناسد
-
و حضور عظیم او را مىفهمد دیگر تأیید زمینىها دلش را نمىگیرد و اینها برایش حلاوتى ندارد.
-
او مىخواهد در آسمان به عظمت یاد شود؛ «دُعِىَ فِى ملکوت السَّمواتِ عَظیماً».[7] او تأیید خداى هستى را مىخواهد.
تاثیر نعم العبد برای عبد:
-
و اینجاست که نعمالعبد، آنچنان حلاوت و مستى و نشئهاى مىآورد که هیچ تلخى و خمارى بر آن گرد نمىپاشد.
-
و این کلام آنچنان سرشارى و سیرابى مىآورد که دیگر عطش و خلأیى دامن آنها را نمىگیرد.
این مستى و شیرینى را کسى بیشتر احساس مىکند:
-
که عظمت خدا را بیشتر احساس کرده است
-
و حضور او را زیادتر ادراک نموده است.
علت امضای خدا در کارنامه سلیمان:
سلیمان خوب است چون «اوّاب» است. «اوّاب» با «توّاب» تفاوت دارد.
تفاوت اواب با تواب:
توبه، بازگشت از گناه است، اما «اوبه» بازگشت است. زنبور عسل را اوّاب مىگویند چون زیاد مىرود و باز مىگردد و در هر بازگشت شهدى همراه مىآورد و عسلى مىسازد. ما کوچکتر که بودیم، براى خرید نان و ماست، روانهى بازارمان مىکردند. ما در راه به هر چیزى روى مىآوردیم؛ چرخ و فلک مىدیدیم، مىایستادیم؛ دعوا مىدیدیم به دنبال ماجرا مىرفتیم. ما براى خرید رفته بودیم و جمعى بر سر سفره منتظرمان بودند، اما بىخیال به هر چیزى چشم مىدوختیم، به هر جمعى مىپیوستیم و به جاى آوردن نان و ماست بر سر سفره باید در خیابانها وکوچهها و کلانترىها سراغمان را مىگرفتند و در انتظارمان مىنشستند.
اوّاب کسى است که:
-
مىرود و باز مىگردد
-
و مقهور جاذبهها نمىشود و دل به هر کششى نمىدهد و چشم به هر جلوهاى نمىدوزد.
-
او دنبال کارى است و در تمامى حوادث این کار را فراموش نمىکند و در هر برخوردى با هر گُلى شیرهاش را مىمکد و حاصلش را مىآورد.
عبدى را خدا مىستاید :که دامن او را
-
خارِ حادثهها
-
و جاذبهها نمىچسبد
-
و کششهاى زمینى او را سنگین نمىکند و در خود نگه نمىدارد؛
نظرات شما: نظر
2- ارزشعبودیت
آنچه از خداست، (نعمت هایی که به ما داده است.)
-
معیار افتخار ما نیست
-
و ارزش آفرین نیست،
-
که دادههاى خدا هر چقدر بیشتر باشند، بازدهى بیشترى مىخواهند.
-
و این دادهها به شهادت سورهى فجر، نه اکرام است و نه اهانت، که فقط ابتلاء است.
آنچه ما بر روى این نعمتها انجام مىدهیم و آن سعى و عمل و عبادتى که مىآوریم
-
با نیتمان
-
وبا حدود و سنت خدا
-
وبا اهمیتها محاسبه مىشود
معیار ارزش چیزى جز عبودیت نیست. نه نعمتهاى خدا و نه عمل و عبادتما، بل عبودیت ما ارزش آفرین است.
هنگامه مشخص شدن عبودیت، شرک و خلوص ما:
-
بلا
-
و امتحان
-
فتنه ها
-
و کوره ها
چون عبودیت ارزش بالایی دارد:
-
در شهادت به رسالت محمد (ص) عبودیت پیش از رسالت مطرح مىشود؛
-
انبیاء، با معیار عبودیشان از یکدیگر سبقت مىگیرند و به رفعت بیشتر مىرسند و از قرب خداوند بهره مىبرند.
-
همین حقیقت است که هدف خلقت مىشود، نه عبادت. «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْانْسَ الَّا لِیَعْبُدُونَ»،[1]
-
همین عبودیت را مطرح مىکند که صراط مستقیم و نزدیکترین راه تا قرب خداست.
مسیر طی شده تا عبودیت:
-
خدا انسان آزاد را آفرید تا با سختىها از عبودیت دیگران جدا شود
-
و انسان
-
با معرفت
-
و محبت خدا، به عبودیت و اطاعت او برسد و از معبودهاى دیگر ببرد،
-
در این حرکت انتخاب شدهى آزاد، این ارزش نهفته است؛ چون در خداوند نامحدود نمىتوان هدف و غرض را مطرح کرد. او با خلقت اینها به چیزى نمىرسد.
هدف و غرض از خلقت:
-
به خدا باز نمىگردد که او احاطه دارد و نامحدود است،
-
بل به خلق باز مىگردد که اینها از عبودیت حق
-
بهرهمند مىشوند
-
و پر مىشوند
-
و از دست نمىروند،
-
در ارتباط بادیگرانى که محتاج و محدود هستند و مثل او هستند خالى مىشوند و کم مىآورند.
-
هنگامى که فهمیدیم:
-
رجحان خلقت و آفرینش را
-
اینکه این خلقت راجح، محتاج هدفى است
-
هدف با ترکیب و خلقت او باید
-
هماهنگ باشد
-
و او را سرشار کند.
-
این هدف عبودیت خدامی شود که عبد در مراحل عبودیت به شئون الهى مىرسد و از آنچه که خدا دارد بهرهمند مىگردد.
نظرات شما: نظر
عبودیت
در هر حال، آن پیامى که حدّ و مرز کفر و ایمان را مشخص مىکند و شیطانها را طرد مىکند این عبودیت است، نه عبادت و عمل. و براى
توضیح مىتوانیم:
1- مفهوم عبودیت و عبادت
2- ارزش عبودیت
3- مراحل عبودیت
4- شئون عبد را با اختصار بررسى کنیم.
سوال: چگونه به ارزش و شئون عبد رسیده اند که لازم است بحث کنند؟
1- مفهوم عبودیت
در عبودیت سه عنصر
-
نیّت
-
سنت
-
اهمیّت، نهفته است.
استنادسخن بالا:
چون «لا عَمَلَ الَّا بِالنیَّةِ وَ لا نِیَّةَ الَّا بِاصابَهِ السُّنَّةِ»؛[1] عمل بدون نیت معنا ندارد و حقیقتى ندارد و نیت بدون برخوردارى از سنت و هماهنگى با احکام و آداب، تحققى ندارد.
سوال: چرا از لغت استفاده نکردند و این استناد بحث عمل است و ارتباطش با عبودیت چیست؟
مثالی برای معنای عبودیت:
-
عبودیت این است که تو همچون مرده در برابر غسال هیچ حرکتى از خودت نداشته باشى
حقیقت نیت که عنصر اول عبودیت است:
-
هیچ انگیزهاى جز از ناحیهى امر و تکلیف نداشته باشى؛
-
در نتیجه به اندازهاى حرکت مىکنى که تو را وادار کرده باشند و دستور داده باشند. و این حقیقت نیت است.
نیتها مراحلى دارند [2]
گاهى فرار از آتش است
گاهى عشق به بهشت است
گاهى قرب و رضوان او.
علامت نداشتن نیت:
اگر او را به خاطر خودش مىخواستیم، به خاطر مطلوبها و خواستههاى دیگر از او
-
خسته نمىشدیم
-
و بر او نمىشوریدیم.
به خاطر یک اتاق (بدون امر و تکلیف)در صف ایستادهایم
و دوستى و دشمنى ما از همین رشته مىجنبد.
اگر مىبینى که بهشت و حور در ما انگیزهاى نمىسازند،
-
این به خاطر فراغت و گذشت ما نیست،
-
این به خاطر جهل
-
و نچشیدن ماست.
رشد و انحطاط نیت ها به اندازه:
-
معرفت
-
و بینش
نیت تنها کافی نیست. و باید با سنت هماهنگ باشد.
عنصر دوم سنت:
حرکت باید مطابق :
-
آداب
-
و احکام
-
و سنتى باشد که او گذاشته.
ناهماهنگىها (نیت و سنت)
-
از نیات شیطانى است
-
که رخت خدایى بر تن کردهاند.
عنصر سوم اهمیت:
عنصر سوم از آنجا مطرح مىشود که
-
گاهى میان احکام تزاحم رخ مىدهد
-
و امکان جمع باقى نمىماند.
باید اهمیتها را در نظر گرفت؛
چون امر خدا به آن عملى تعلق خواهد گرفت
-
که از مصلحت بیشتر
-
و اهمیت زیادترى برخوردار باشد.
ممکن است عملی نتواند سیر روحى و قرب معنوى را به شخص ارزانى دارد؛
چون قرب خدا در گرو
-
اطاعت اوست
-
و اطاعت او متوقف بر امر اوست
-
و امر او در هنگام تزاحم فقط به اهمیتها تعلق خواهد گرفت.
نتیجه: کسى که این اهمیت را نیاورد، عبد نیست، هر چند شکل عمل را آورده باشد و عبادت را تحقق داده باشد.
آنجا که شکل عمل از نیت الهى برخوردار نباشد، آن عمل عبادت هم نیست؛ میوهى گندیدهاى است و از درون خالى است. بر اساس همین نکته است که
باید:
-
از عبودیت به عبادت
-
و از صراط به سبیل رسید
-
پس از درک حقیقت به شریعت و طریقت و به احکام و آداب همت گماشت.
سوال: می توان گفت که صراط عبودیت است و سبیل عبادت؟؟؟حقیقت با عبودیت یکی است؟
آنها که در مقام تربیت، افراد را
-
با اذکار
-
و یا اعمال خاصى ریاضت مىدهند و تمرین مىدهند؛
مثل کسانى هستند که درخت را از ریشه بریدهاند و بر آن شاخ و برگ آویختهاند به امید اینکه این شاخهها به ریشههاى مرده کمک کند.
آنچه از ما مىخواهند:
-
عمل نیست
-
و حتى عمل مطابق سنت نیست،
-
که نیت و سنت و اهمیت این هر سه مطرح هستند.
معنای عبودیت:
-
اینکه تو از خودت خط نمىگیرى
-
و فقط به امر خدا و دستور او حرکت مىکنى
-
و به اندازهى تحریک او اقدام مىنمایى، نه زیادتر و نه کمتر. این، عبودیت است
نتیجه:
و این حقیقت را ازطریق عمل و عبادت نمىتوان تحصیل کرد، که شیطان دامهایى دارد و براى یک دسته از دام عبادت کار مىکشد و آنها را صید مىکند. و آنها مفتون شده و در فتنه گرفتار گردیدهاند و خیال مىکنند رسیدهاند. و قدرتها و تسخیرها را دلیل مىآورند که آتش برمىدارند و از ما فىالضمیر خبر مىدهند. و از این قبیل قدرتها که هست ولى دلیل حقانیت نیست.
افراد مختلف از جوکى و بودایى و مسیحى و زرتشتى، با این ریاضتها به این قدرتها رسیدهاند. آیا اینها دلیل حقانیت همهى آنهاست؟
راستى فتنهها آن قدر هستند که واقف و سالک و زاهد و عابد را در خود بگیرند، مگر آنکه به عبودیت روى بیاوریم و در حصن توحید و در قلعهى ولایت خدا پناه بگیریم و در هر گام از نیت و انگیزه و از سنت و شکل عمل و از اهمیتها در هنگام تزاحم کمک بگیریم.
سوال:ارتباط عبودیت و حصن توحید و قلعه ولایت؟
[1] ( 1)- عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور احسائى، ج 2، ص 11، ح 21
[2]«وَ انْتَهِ بِنِیَّتى الى احْسَنِ النّیاتِ وَ بِعَمَلى الى احْسَنِ الْاعْمال».
نظرات شما: نظر
اما کافرها:
1. چگونه باید برخورد داشت؟
2. آیا می توان با آنها به توافق رسید؟
3. می توان از آنها دوست گرفت؟
4. می توان با آنها زد و بند کرد؟
5. پیمان ها چه وقت بسته می شوند و چه وقت شکسته می شوند؟
6. آیا با تمامی کفار در یک زمان یک نوع برخود باید داشت؟
7. یا آنها هم مراتبی دارند؟
نکته در بحث و برخورد با کافران حساس تر است. زیرا:
a) طرف دشمن است
b) افراط و و تفریط، عکس العمل ناهنجار تری دارد
c) سایه رافت و رحمت پناهی ندارد که تیغهی:
i. اعتقاد
ii. و مرز فکر
iii. وطرح
iv. وعمل، فاصل است.
d) اینها یک جور فکر نمی کنند
e) یک نقشه ندارند
f) پس کارهاشان یکی نیست
گذشت و صفایی نیست. حتی اگر ادعایش را داشته باشند.
نظرات شما: نظر
قول لین و ارشاد مراحلی دارد.
a. در نهایت خط
b. و پس از لجاج
دیگر جای تعرف نیست که قرآن هم تعارف ندارد.
a. کمثل الکلب
b. کمثل الحمار
c. کانهم حمر مستنفره
d. فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه
e. لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم
برخوردهای بدون تعارف معصومین:
a. رسول جواب سلام نمی دهد
b. امام صادق در به روی عنوان بصری باز نمی کند
c. امام هشتم مدتی عده ای از شیعیان را نمی پذیرد و تا بر گناه خویش نمی شورند و استغفار نمی کنند، محبت و نرمش نشان نمی دهد.
خلاصه، دربرخوردهاداستان به این سادگی نیست که:
a. به تقلید
b. یا به استناد یک دلیل و بدون توجه به
i. شرایط
ii. و ادله دیگر
با هوای دلت اندازه بگیری و اندازه ها را در نظر نیاوری که قد جعل الله لکل شیء قدرا.
اندازه ها در برخوردها:
a. در برابر بی خبری ها، تکلیف هدایت و روشنگری هست.
b. در برابر مومن سست عنصر و غیر مهاجر تکلیف
1. نصر و
2. نصیحت است
3. با نرمش او را راه انداخت
c. در برابر مومن غافل، تکلیف:تذکر و یا آوری است.
d. در برابر فاسق، تکلیف:
1. امر و نهی
2. توجه به مراحل است.
e. در برابر مومن ظالم و یاغی، تکلیف: قتال و کشتن است.
f. در برابر مومن طالب و مهاجر تکلیف:
1. اخوت
2. فنا
3. صفا است.
خلاصه:
· هر مرحله از اسلام و ایمان و تقوی و احسان که تو برای خودت قائل هستی و ادعایش را داری و یا طرف تو برا خودش قائل است و ادعایش را دارد برای تو تکلیف جدید می آورد.
· آن جا که نمی دانی، نمی توانی به دنبال جهل خودت سینه بزنی که لا تقف ما لیس لک علم و قف عند الشبهه و فاحتط لدینک داری.
به هر حال باید:
a. دنبال دلیل و
b. اصل باشی
c. و گذشته از علم به حکم و شرایط و مراتب آن،
d. توجه به موضع هم داشته باش.
e. دعا کنی و از خدا بخواهی
i. که تو را به آنچه صلاح تو و
ii. صلاح دوست توست راهنما باشد.
iii. حتی اگر پس از هدایت ماندی تو را از عقب سوق بدهد و پیش بیاورد.
پس از تمامی اینها مواظب باشی که در هنگام عمل:
a) انتقام
b) غضب
c) عکس العملها، تو را مهار نکند
d) وشیطان لجام تو را به دست نگیرد.که شیطان ها در کمین ارزشها هستند. هر کار به اندازه ارزشی که دارد، دقت می خواهد.
که تمامی حالت ها و عمل های تو باید
a. از رافت
b. ومحبت
مایه بگیرد نه از
a) انتقام
b) و غضب
شیطان ها در کمین ارزشها هستند. هر کار به اندازه ارزشی که دارد، دقت می خواهد.
مباداکه به خاطر
a. سختی ها
b. و اشکالها
عقب بکشی که باز در دامشان افتاده ای
باید با این همه
a. دقت
b. وتوجه
c. واستعانت
رفت که ماندن هم برادر بد رفتن است.
که
a. ماندن
b. وبد رفتن
هر دو از دام های شیطان هستند.
اینها در مورد مسلم و مومن بود.
نظرات شما: نظر
بسم الله الرحمن الرحیم
برخوردها:
بازار برخوردها بازار:
1. شلوغی است.
2. هرکس دکانی بازکرده و متاعی را جار می زند
3. تقلید و حتی استنادهای سطحی سخت گمراه کننده است.
4. برخوردها سخت آشفته است
A. یکی در میان بی خبرهادر خانه نشسته و عالم را همچون کعبه می داند که باید به سراغش بیایند
B. دیگری راه افتاده که از کافرها هم دست نمی کشدو طبیب دوار بطبه می خواند
C. یکی در اولین برخورد از کفش و کلاه و ساعت و انگشتر طرف نمی گذردو می خواهد به او وسعتی بدهد
D. دیگری از یک دنیا امکانات صرف نظر می کند و باتمام گرفتارهایی که می شناسد می گوید: تکلیفی ندارم
نکته این جاست که هر یک از اینها برای کار و برخورد خود مستندی می آورند.
a) یکی عالم را همچون کعبه می داند که باید به سراغش بیایند
b) طبیب دوار بطبه
c) کمال ایمان و تشیع در برداشت از کیسه یکدیگر
اینجا انسان می ماند که:
a) آیا مستندها نادرست است
b) یا این استنادها نابجاست و مراتب و شرایط د رکار است؟پ
درشرایط و مراتب استناد باید همچون رسول بود
a) در برابر بی خبر همچون رسول بایستی راه افتاد و چراغ هدایت را بر سرراه گذاشت
b) در برابرآگاه به اصول و ریشه ها، دیگر تکلیف اوست که از کوفه تامدینه رکاب بزند.
تحلیل استناد و مراتب و شرایط آن:
A. چون کسی که خدا راشناخت و حکومت او را پذیرفت باید به دنبال حکمش و سختی ها را تحمل کند و که طلب العلم فریضه.
B. اما بی خبر و یا مستضعفی که در باطل خود غرق است چگونه می داند که کعبه کجاست و باید به دنبال آن بود؟
تفاوت رسول و امام در برخودها:
a) اگر رسول به سراغ مردم می آید به خاطر این است که که بایدآگاه کند
b) اگر معصوم در کنار می نشیند به خاطر این است که پس از
i. آگاهی و
ii. تثبیت ریشه ها،
آنها باید سراغ او را بگیرند.
C. اگر در روایتی که اجازه می دهد که از بیت صدیق خود بردارید، پس از طی مراحل ایمان و اخوت است.
i. مادامی که اسلام به ایمان نرسد
ii. و ایمان با هجرت همراه نشود
iii. آنها که هجرت نکردند ولایتی ندارند.
در برخورد با برادر مسلمان حتی از یک حبه گندم نمی توانی بدون اجازه برداشت کنی.
ملاک برخورد:
i. میزان و معیار خودت نیستی
ii. بلکه باید ظرف او را بسنجی و او را در نظر بگیری
اما در مرحله برادری
i. و ادعای اخوت
ii. و در کلاس ایمان
iii. وتشیع
درس همان است که گفته اند.
نتیجه:
پس این طور نیست که بتوان بدون اجازه در هرکجا بنشینی و این طور نیست که بدون اجازه نتوانی از دارایی برادرت برداری و یا بخوری، که در هر مرحله تکلیفی هست و در هر مرتبه درسی. گر حفظ مراتب نکنی زندیقی.
نظرات شما: نظر
خصلت های کفر: سوالات: تفاوت خصلت های کفربا ریشه ها و اثار کفر چیست؟ارتباط خصلت با دو تیتر قبلی (شکل ها و اثار)چیست؟ مثلا می فرمایند خصلت ایمان رویش است و فلاح، این ادبیات تفاوتش با آثار و نتیجه چیست که بگوییم اثار ایمان رویش است و فلاح . یا تفاوت ریشه با خصلت: ایا می توان گفت که مثلا تحجر و رکود ریشه اش خود پرستی است؟ ایا منظور همین است؟ روش : مرحوم صفایی از سوره شمس ولیل این بحث را شروع می کنند.سوال این است که:چرا از این دو سوره استفاده می کنند و چگونه به این دو سوره رسیدند؟ این دو سوره برخورد انسانها را در شرایط مساوی بیان می کنند. شرایط مساوی است اما نتیجه متفاوت و این نشان از این است که هر کدام خصلتهایی متفاوت دارند که آنها نیز بر اساس انتخابشان در شرایط یکسان به وجود می آید. بیانات مرحوم صفایی: مومن و کافر، هر دو شرایط رویش را دارند . با استفاده از حدیث ذیل این سوره شرایط رویش را رسول و ولی می گیرند.[1] توضیحی مختصر از سوره شمس را بیان می کنند. این هردو، 1. خورشید و نور آن و ماه همراه آن 2. روز و شب 3. اسمان و زمین دارند و از 1. تسویه نیروها برخوردارند. 2. و خوبی ها و بدی ها را یافته اند. الهمها فجورها و تقواها اما یکی به 1. زراعت برخاسته و بذر وجودش را رویانده (قد افلح من زکاها) 2. و دیگری 1. در سطح ایستاده و ریشه ها را بریده و از نور جدا شده و به رکود و تحجر رسیده.[2] 2. در را برروی خود بسته اند . 3. و به آنچه دارند دلخوش شده اند. اما تفاوت در خصلتها: a. خصلت ایمان، رویش است و فلاح b. خصلت کفر I. رکود است II. و تحجر و در نتیجه: 1. عناد 2. جدال 3. تکذیب 4. عتو و سرکشی . *** اینها: (توضیح رکود و تحجر) 1. به دنبال چیزی نیستندو جز همین که دارند نمی خواهند و در نتیجه محافظه کارند و طالب وضع موجود، و در هراس از هر موج و ندا. 2. اینها مرده اند و دیگر از انذارها و آگاهی ها به حذر به عمل و به قرب نمی رسند. چون آگاهی ها تنها در زنده ها موثر است.که اینها خود را دفن کرده اند و از تشییع جنازه خود بازگشته ان، در نتیجه چیزی نمی شنوند 3. اینها پای نعمت های خدا را برییده اند و آن را عقر کرده اند.چون نمی خواهند که به جایی بروند و از نعمت ها مرکبی بسازند و غذایی و قوتی بردارند. کسی که خصلت سنگ و قساوت را دارد، ناچار در برابر هر دعوتی می ایستد و درآنچه دارد دست نمی برد. این عناد تا آن جا می رسد که: 1. هر آیه ای را ندیده می گیرند 2. به دنبال هوس ها می دوند 3. که در قوم فرعون در برابر ایات نه گانه موسی نرم نشدند 4. مثل قوم بنی اسرائیل، با آن که صدای خدا را می شنیدند و رزق خدا را، من و سلوی را می خوردندو... به دنبال بت ها می گشتند و از موسی می خواستند که اجعل لنا الها کما لهم آلهه 5. بالاتر از اینها ابوجهل که حتی هنگام مرگ هم بازنگشت و این عناد به : 1. لجاجت می انجامد. و برای آیه هایی که خود خواسته اند حسابی باز نمی کنندو 2. آخر سر به سحر و جادو 3. یا توجیه های شرقی و غربی چنگ می زنند اینها خصلتهای کفر هستند که 1. از انتخاب انسان 2. و از خواست او منشا می گیرند. نگاه کلی به انسان را دوباره مطرح می کنند. بارها مطرح شده خصلتهایی به نام خصلت های طبقاتی و یا روانی را نمی توان پذیرفت که تمامی خصلتها در: · انتخاب انسان. · انتخاب انسان هم در ترکیب خاص و جامع او ریشه دارد. جایگاه خصلت های روانی و طبقاتی: در این ترکیب جبر طبقاتی و تاریخی تنها یک رشته از جبرهای متعدد انسانی است که در برآیند جبرها به آزادی می رسد و با آزادی به انتخاب هر گونه خصلت و عملی . جمع بندی: مقایسه ایمان و کفر: در برابر این تحجر و عناد و لجاج و تکذیب و سرکشی، رویش ، طلب، و تسلیم و تصدیق و خشوع و لرزش دل ها و پوست هاست اینها خصلت های ایمان است که در این حد خلاصه نمی شوند که در هر مرحله ا زرویش انسان برگ و بار جدیدی خواهد بود و مدام بار خواهند اورد. و جالب این که همیشه برای انسان امکان تبدیل هست و می تواند حتی بدی ها را به خوبی ها برگرداند که در ترکیب معرفت و محبت خدا این همه تبدیل نهفته است. [1] 11659/ [1]- محمد بن یعقوب: عن جماعة، عن سهل، عن محمد، عن أبیه، عن أبی محمد، عن أبی عبد الله (علیه السلام)، قال: سألته عن قول الله عز و جل: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها، قال: «الشمس: رسول الله (صلى الله علیه و آله)، به أوضح الله عز و جل للناس دینهم». قال: قلت: وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها؟ قال: «ذاک أمیر المؤمنین (علیه السلام)، تلا رسول الله (صلى الله علیه و آله)، و نفثه بالعلم نفثا». [2] قد خاب من دساها: دساها: (دسس) قوله تعالى: وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها: أی فاته الظفر، من دس نفسه یعنی أخفاها بالفجور و المعصیة، و الأصل دسها فغیرت، فکل شیء أخفیته فقد دسسته. و منه قوله: یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ [16/ 59] أی یخفیه و یدفنه فی التراب. یقال دسه فی التراب من باب قتل: دفنه. و دسه دسا: إذا أدخله فی شیء بقهر و عنف. و الدسیس: إخفاء المکر، ((مجمع البحرین))توضیح عناد:
نظرات شما: نظر
شکلهای کفر
ارتباط شکلهای کفر با ریشه های کفر:
ریشه های کفر چون متنوع بودند بنابراین انواع و شکلهای کفر متعدد هستند و بعد از ریشه های کفر باید از انواع و شکلهای آن صحبت به میان آورد. این ریشه های محکم میوه های زیادی خواهند آورد که کفر در برابر ایمان است.
بیان می کنند که کفر در برابر ایمان است پس شکلهای کفر نیز مثل ایمان خواهد بود.
سیر شکلهای کفر:
کفر به انسان ، کفر به خدا، کفر به لقای او، کفر به روز دیگر، کفر به وحی، کفر به وحی، کفر به غیب، کفر به آیات
سپس مثال زیبایی برای کفر به ّآیات بیان می کنند و بعد از آن بیشتر توضیحشان روی کفر به آیات است.
زمانی که انسان کافر می شود هستی برای او غایت است نه آیت ونشانه خدا
زمانی که ذهنیت انسان متفاوت شد زاویه دید او به خودش و هستی متفاوت می شود.
زمانی که انسان استعدادهای عظیم خود را با ادراکات بلاواسطه اش توجه کرد، حضور خدا و استمرار وجود خودش و ضرورت دیدار و لقای خدا خواهد رسید و با این ذهنیت زاویه دید او به زیبایی و حق و اجل هستی متفاوت می شود.
حضرت رسول می آید تا انسانی که ذهنیتش فقط به همین دنیاست را تذکر دهد و راه بی نهایت اورا به او متذکر شود و انسان در برابر این تذکر چشم پوشی می کند و با کفر به لقای پروردگار، به اینجا می رسد که نعمت های خدا را نیز تبدیل می کنند.
آثا کفر:
بعد از شکها بیان کردن آثار طبیعی است که شکلهای کفر موجب اثاری در فرد و ارتباطاتش می شود.
هنگامی که انسان به نور پشت می کند و جهت و هدف را از دست می دهد، ....
نکته روشی : اینجا مرحوم صفایی به عبارتی دیگر کفر را بیان میکنند که با آن آثار کفر را به خوبی انسان همراه او با تحلیلهایشان می رسد. این بیان عبارتهای مختلف در جایگاههای متفاوت از کفر به نظر می رسد به خاطر این است که کاملا کفر را با ابعاد و جوانب مختلف و ارتباطش با ایمان را فهمیده اند و به همین خاطر می توانند به بیانهای مختلف مطلبی که در ذهن دارند را به خواننده منتقل کنند
آیات:
سپس ایاتی که به نظر ایشان اثرکفر است را به همدیگر مرتبط می کنند.
سوال: آیا در این قسمتهایی که می خواهیم یک نوع دسته بندی ارایه دهیم علاوه بر تحلیل وجودی و سیر شکل گیری اش در وجود انسان که جلسه قبل مطرح شد می توان معیار سیر نزول را نیز بیان کرد. به این معنا که بگوییم این آیات سیر نزولش کدام بوده است و بر اساس همان تحلیل کنیم؟
تحلیل سیر طبیعی آثار کفر :
سپس تحلیل طبیعی از حیرت و شکست خوردن را مطرح می کنند:
انسان ضعیف است تکیه گاهی می خواهد اگر به موجودی متغیر تکیه دهد دچار سرگردانی و حیرت می شود و شکست خوردنش موجب این شکستن خود او می شود.
بعد تحلیل خستگی است:
او از دنیا طالب لذت است اما قدر او و نقش او با ساخت خود او و دنیا سازگار نیست و میوه لذت هیچ زمانی از این دنیا چیده نمی شود. بنابراین با تنوع و سرگرمی نمی تواند لذت و عیش و نوش را بپروراند اینجاست که در اوج لذت، خود آگاهی و فکر انسان، رنج فردا را دارد و ترس جدایی و عذاب و رنج از دست دادن را.
آثار قطعی کفر:
آثار قطعی کفر را دسته بندی م یکنند و سپس بیان علامت کفر در وجود خودمان را بیان می کنند. ما مىتوانیم از مقدار حیرت و دلتنگى و از مقدار درد و رنجمان و عذابمان به مقدار کفرمان برسیم که ما به اندازهى رنجمان کافریم و به اندازهى کفرمان در عذابیم .
ارتباط آثار با هم:
سپس ارتباط آثار با هم را توضیح می دهند.
نظرات شما: نظر
نتیجه مباحثه: کاظمی و مهدوی
آیه اول:
سه احتمال وجود دارد: 1-ریشه (در عزت و شقاق بودند.)، 2-پیامد،و(در عزت و شقاق هستند) 3-مقارنت کفر و شقاق و عزت
قرینه بر احتمال اول وجود دارد. چرا که فضای آیه نسبت به آیه قبل بیان علت کفر است که قرآن را نپذیرفتند.
ایه دوم:
سوال: ظلم و علو علت کفر خاصی است؟(یعنی جحد در حالی که به سختی به یقین رسیده بودند)آیا همه اقسام کفر را شامل می شود؟
ایه سوم:
آیات روشنی را نشان می دهد و به طور طبیعی باید ایمان می آوردند ولی کافر می شوند و سوال ایجاد می شود که چرا کافر شدند و در مقابل آیات روشنی که مطرح شده ایمان نمی آورندو ان الکافرون الا فی غرور بیان علت می باشد و جواب سوال از علت کفرشان.
ایه چهارم:
ایه پنجم:
از ایحسب می توان کفر را فهمید. چرا که آنها با اینکه نشانه هایی را دیده و فهمیده بودند باز فکر می کردند که قیامتی به پا نمی شود و مشکلشان در نفهمیدن وندیدن نبود بلکه در این بود که انسان می خواهد جلویش باز باشد.
فجر: شکاف وسیع است که می خواهد جلویش باز باشد و راحت گام بردارد.
نکته و سوال: اینجا بهتر است رهایی به عنوان ریشه باشد مگر اینکه بگوییم رهایی هم به راحت طلبی بر می گردد.
ایه هشتم:
آیه اشتباه است و صحیحش این است ما یکفر بها الاالفاسقون.
ایه نهم:
الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُوْلَئکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَن یَکْفُرْ بِهِ فَأُوْلَئکَ هُمُ الخَْاسِرُونَ(121)
سوال: این آیه بیشتر به نتیجه کفر اشاره دارد تا ریشه کفر؟
ایه دهم:
بِئْسَمَا اشْترََوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ أَن یَکْفُرُواْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ بَغْیًا أَن یُنزَِّلَ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ عَلىَ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ فَبَاءُو بِغَضَبٍ عَلىَ غَضَبٍ وَ لِلْکَافِرِینَ عَذَابٌ مُّهِینٌ(90)
ترجمه:بد چیزى است آنچه خود را به آن فروختند که از روى حسد به آنچه خدا نازل کرده کفر مىورزند، [و معترضانه مىگویند:] چرا خدا از فضل و احسانش به هر کس از بندگانش که بخواهد [کتاب آسمانى] نازل مىکند، پس آنان به خشمى بر روى خشمى سزاوار شدند. و براى کافران عذابى خوار کننده است. (90)
سوال: چگونه ریشه کفر خودفروشی است در حالیکه آیه، ریشه کفر را بغی می داند.
آیه یازدهم:
برای چه چیزی کافر شده؟ برای بهره بردنش. باء سببیت.
ایه دوازدهم:
تکذیب آیات کفر است و کسانی که فسق و بدی انجام دادند به اینجا رسیدند.
ایه سیزدهم:
تقلید است.
آیه چهاردهم:
نظرات شما: نظر